در نقد پلورالیزم دینی به موارد ذیل میتوان اشاره کرد:
۱. امکان فهم حقیقت: پلورالیسم دینی هیک بر این اساس استوار است که دستیابی به حقیقت جز در قالب ساختار ذهنی ناممکن است. اما امکانناپذیری فهم حقیقت جز در قالب ساختار ذهنی، ادعایی بیدلیل و خودمتناقض است؛ افزون بر آنکه ابتنای علوم بر معرفتهای حضوری، که در آنها خود واقعیت یافت میشود، دلیلِ نادرستىِ این ادعاست. نیز این مبنا به نسبیگرایی و شکگرایی میانجامد، و جایی برای معرفت به هیچ واقعیتی ـ اعم از معرفت به دین یا غیر دین ـ باقی نمیگذارد.
۲. ادعای شناخت حقیقت دین: هیک نظریۀ خود را بر این ادعا بنا نهاده که حقیقت و گوهر دین، تحول روحیۀ انسان از خودمحوری به حقیقتمحوری است، و عقاید و مناسک دینی حقیقت دین را تشکیل نمیدهند. افزون بر آنکه هیچ دلیلی بر این ادعا وجود ندارد، معلوم نیست با وجود مبنای معرفتشناختی هیک، که بر اساس آن، حقیقت دین دستنایافتنی است، چگونه خود وی توانسته به این حقیقت دست یابد، و پیروان همۀ ادیان از چنین توفیقی باز ماندهاند! وی چگونه از دیگران انتظار دارد همزمان دسترسناپذیری حقیقت دین، و ادعای وی را در بارۀ حقیقت همۀ ادیان بپذیرند؟!
۳. نفی همۀ ادیان: این نظریه برای توجیه اختلافهای ادیان، اکثر آموزههای ادیان، مانند عقاید و مناسک دینی را بخشی از دین نمیداند؛ در حالی که خود این ادیان این تفسیر از حقیقت دین را نمیپذیرند. آیا اسلام، آموزههایی اعتقادی مانند توحید، نبوت و معاد، و مناسکی همچون نماز و روزه را اموری فرعی، و حالات معنوی را مغز اسلام میشمارد؟ آیا مسیحیت اعتقاد به تثلیث و بهشت و دوزخ را امری ثانوی، و تحول شخصیت را حقیقت مسیحیت معرفی میکند؟ هیک برای برقراری آشتی میان ادیان، تفسیری از دین عرضه میکند که هیچ یک از ادیان آن را نمیپذیرند. به عبارت دیگر، پلورالیسم دینی، ادیان را ملزم میکند از مهمترین آموزههای خود دست بردارند، و این به معنای نفی ادیان و ناحق دانستن همۀ آنهاست، نه پذیرش ادیان و برحق دانستن همۀ آنها. در واقع، پلورالیسم دینی، جمع ادیان نیست، بلکه دین جدیدی است که با همۀ ادیان دیگر مخالف است.
۴. نفی کارکردهای دین: این نگرش به دین، با فلسفۀ نبوت و فرستادن انبیا از سوی خداوند، در تعارض است؛ زیرا یکی از ادلۀ بعثت پیامبران آن است که عقل و تجربۀ بشری توان پاسخ دادن به بسیاری از پرسشهای سرنوشتساز زندگی انسان را ندارند، و بخشهایی از آموزههای دینی پاسخگوی چنین پرسشهاییاند. حال اگر کسی این بخشها را فرعی بداند و تحول شخصیت را اصل قرار دهد، برای پاسخ به این پرسشهای اصلی بشر چه راه حلی دارد؟ کارکرد دیگر دین، هدایت عملی انسان به سعادت حقیقی است. اگر مقررات دینی، نشاندهندۀ راه سعادت حقیقی نباشند، دین این کارکرد خود را نیز از دست میدهد. بدین ترتیب، با این تفسیر از حقیقت دین، دین کارکردهای اصلی خود، یعنی پاسخگویی به مسائل سرنوشتساز و هدایتگری به سعادت را از دست خواهد بود.
۵. نمادین نبودن زبان دین: چنان که در درس گذشته بیان شد، نمادین دانستن زبان دین نیز با هدف هدایتگری دین منافات دارد و ناپذیرفتنی است. بدین ترتیب، مبنای سوم نظریۀ هیک نیز درست نیست.
۶. امکان دستیابی به حقیقت در آموزههای دینی: هیک از امکان دستیابی به نتیجه، در مباحثات کلامی ناامید است، در حالی که ما میتوانیم بسیاری از گزارههای متعارض در میان ادیان را با اصول بدیهی عقلی مقایسه کنیم و درستی یا نادرستی آنها را دریابیم. از باب نمونه، گزارههای بنیادی در باورهای مسلمانان، با استناد به اصول بدیهی عقل، تبیین میشوند، در حالی که باورهای بنیادی مسیحیت، مانند تثلیث، به اعتراف دانشمندان مسیحی مخالف عقلاند.
آدرس: قم - بلوار محمدامین(ص) - بلوارجمهوری اسلامی - موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)