علت غایی چیست؟ و چه تفاوتی با غایت دارد؟

فرض کنيد مي‌خواهيد نامه‌اي به دوست خود بنويسيد و او را از حال خود باخبر کنيد. بدين منظور قلم را در دست مي‌گيريد و دستتان را روي کاغذ حرکت مي‌دهيد تا نامه نوشته شود. بي‏ترديد اين حركت ممتنع بالذات نيست، وگرنه محال بود موجود شود؛ در حالي كه بنا بر فرض، در طول نوشتن نامه موجود است. همچنين اين حركت واجب بالذات هم نيست، وگرنه محال بود معدوم باشد؛ در حالي كه بنا بر فرض، پيش از نوشتن نامه و پس از آن معدوم است. پس حركت مفروض ممكن بالذات است و بنا بر اصل عليت، براي موجود بودن، به علت تامه‏اي نيازمند است. اكنون پرسش اين است كه نيازهاي وجودي اين حركت، يعني انواع نيازهايي كه علت بايد آنها را برآورَد تا اين حركت موجود باشد چيست.

اولين نوع نياز وجودي هر معلولي، نياز به اصل وجود است كه با دخالت فاعل برآورده مي‏شود. فاعل از آن جهت که در وجود معلول تأثير دارد، علت فاعلي نيز ناميده مي‌شود.

دومين نوع نياز حركت مزبور، مانند هر حرکت ديگري، نياز به حلول است؛ یعنی براي وجود حركت، افزون بر محرك (فاعل)، متحركي (قابلي) لازم است كه حركت را مي‏پذيرد و شروع به حركت كردن مي‏كند كه در اينجا همان دست شماست.

سومين نوع نياز حركت مزبور، نياز به هدف و غايت است. در مثال مورد بحث، هدف شما از نوشتن نامه و حرکت دست و قلمي که در دست داريد اين است که دوستتان را از حال خود باخبر کنيد؛ به طوري که اگر شما نمي‌خواستيد دوستتان را از حال خود آگاه کنيد، حرکت مزبور پديد نمي‌آمد. پس معلولي که در اين مثال فرض کرده‌ايم، افزون بر آنچه پيش از اين گفتيم، نيازمندِ هدفي است که براي آن و به خاطر آن، ايجاد مي‌شود. به هدف مورد نظر و مطلوب فاعل، که معلول را براي آن و به خاطر آن ايجاد مي‌کند، غايت مي‌گويند.

در بارة غايت بايد به دو نکته توجه داشت: نخست آنکه واژة «غايت» به پايان حرکت نيز اطلاق مي‌شود؛ اما در مبحث عليت، منظور از غايت، پايان حرکت نيست؛ بلکه منظور از آن، چنان که گفتيم هدف مطلوب فاعل است. مثلاً پايان حرکت در مثال مورد بحث، مکاني خاص است؛ اما مقصود از غايتي که حرکت مزبور بدان نياز دارد، آن مکان نيست. غايتِ اين حرکت همان هدفي است که شما براي آن دست را روي کاغذ حرکت مي‌دهيد؛ يعني باخبر شدن دوست شما از حالتان؛

نکتة دوم نيز اين است که خود غايت، علت حرکت مزبور نيست؛ زيرا غايت و هدفِ مطلوبِ فاعل، تنها پس از حرکت مزبور تحقق مي‌يابد و معلول حرکت است، نه علت آن. آنچه علت حرکت مزبور است و در تحقق آن نقش دارد، خواستن غايت است. شما دستتان را حرکت مي‌دهيد، چون مي‌خواهيد دوستتان از حال شما باخبر شود. پس علت غائي، در واقع، همان خواستي است که فاعل در بارة هدف مورد نظر خود دارد، يا به عبارت ديگر، محبتي است که او به غايت دارد، از آن جهت که در تحقق معلول مؤثر است. پس به طور خلاصه مي‌توان گفت علت غائي، حب فاعل به غايت است، از آن جهت که در تحقق معلول مؤثر است، نه خود غايت.

با دقت در آنچه گفتيم مي‌توان دريافت که اين نوع نياز در جايي است که فاعل خواست و محبتي داشته باشد که در انجام دادن کارش مؤثر است. بنا بر اين، چنانچه معلولي را فرض کنيم که بدون خواست فاعل خود به وجود بيايد، نيازي به اين نوع علت نخواهد داشت.