توصیهگرایان نیز با توسل به زبان اخلاق میکوشند نشان دهند که اخلاقْ منشائي واقعی ندارد و گزارههای اخلاقی واقعنما نیستند. از نظر ایشان، گزارههای اخلاقی در توصیف هیچ واقعیتی به کار نمیروند، بلکه راهنمای عملاند و در پاسخ این پرسش که «چه باید کرد؟» به کار میروند. گرچه همة گزارههای اخلاقی صورت امری ندارند، گزارههایی نيز که بهظاهر خبریاند، در واقع همان کارکرد امری را دارند و میخواهند راهی عملی را معرفی، و مخاطب را به سوی آن هدایت کنند. بدین ترتیب، گزارههای «امانتدار باش»، «باید امانتدار بود»، «امانتداری وظیفة شماست» و «امانتداری کار خوبی است» همه میخواهند شما را به انجام دادن این کار توصیه کنند و اگر ضمناً از چیزی مانند تمایلات گوینده خبر دهند یا بتوانند در تمایلات مخاطب نیز تأثیر بگذارند، مربوط به محتوای اصلی این گزارهها نیست.
تا اینجا توصیهگرایی شبیه امرگرایی نوع دوم است. اما آنچه توصیهگرایی را از امرگرایی نوع دوم متمایز میکند این است که توصیهگرایان معتقدند برای آنکه یک گزاره اخلاقی شمرده شود، یا به عبارت دیگر، برای آنکه یک گزارة اخلاقی معتبر باشد، باید تعمیمپذیر نیز باشد. مقصود از تعمیمپذیری این است که گوینده باید حاضر باشد همین توصیه را برای شرایط مشابه نیز انجام دهد و انتظار داشته باشد که به آن عمل شود. برای مثال، فرض کنید کسی از شما میپرسد که اگر در این مورد راست بگویم، به ضررم تمام میشود. چه باید بکنم؟ و شما در پاسخ وی میگویید: «راست بگو». شما با گفتن این جمله میپذیرید که هر فرد دیگری و از جمله خود شما نیز باید در چنین شرایطی راست بگوید.
از نظر توصیهگرایان، از آن رو که گزارههای اخلاقی در بارة واقعیت عینی سخنی نمیگویند، صدق و کذب ندارند و ممکن است دو توصیة اخلاقی متناقض، نسبت به دو گویندة متفاوت معتبر باشند، تنها در صورتی که هر دو بپذیرند که توصیة آنها عمومیت یافته، در شرایط مشابه اجرا شود.
اما این دیدگاه قابل پذیرش نیست زیرا:
1. اینکه گزارههای اخلاقی میتوانند برای توصیه به عمل به کار روند، ثابت نمیکند که این گزارهها هیچ واقعیتی را توصیف نمیکنند؛ زیرا ممکن است بیان برخی گزارههای واقعنما بتواند در عمل چنین نتیجهای داشته باشد. از این جهت، گزارة «دروغگویی خوب نیست» با گزارة «مصرف زیاد غذاهای چرب برای سلامت خوب نیست» چه تفاوتی دارد؟ در واقع، ممکن است توصیه به عمل نیز مانند ابراز تمایلات گوینده یا تأثیر در تمایلات مخاطب، یکی از پیامدهای عملی بیان گزارههای اخلاقی شمرده شود، نه محتواي اصلي آنها، و این گزارهها واقعنما هم باشند.
2. هر گزارهای که برای توصیه به عمل بوده، تعمیمپذیر باشد، لزوماً گزارهای اخلاقی نیست. فرض کنید کسی میخواهد از شهر الف به شهر ب برود و راه را از شما میپرسد و شما برای راهنمایی او میگویید: «باید از فلان مسیر بروید». شما همین توصیه را برای هر کس دیگر در این شرایط نیز خواهید داشت؛ یعنی به هر کسی که بخواهد از شهر الف به شهر ب برود، همین مسیر را پیشنهاد میدهید. اما روشن است که این گزاره اخلاقی نیست. بنا بر این، برای آنکه گزارهای اخلاقی باشد، این شرطها کافی نیست، اما در این مکتب اخلاقی شروط دیگری برای گزارة اخلاقی مطرح نشده است.
۳. این مکتب اخلاقی نیز با چالش توجیه روبهروست؛ زیرا معلوم نیست به چه دلیل باید یک توصیة اخلاقی را در بارة شرایط مشابه نیز بپذیریم.
۴. بدون پذیرفتن منشائی واقعی برای اخلاق، قید «شرایط مشابه» در قاعدة تعمیمپذیری هیچ معنایی ندارد. فرض کنید کسی در موردی خاص، برای راهنمایی فردی دیگر، به او توصیه میکند که دروغ بگوید. مطابق قاعدة تعمیمپذیری، در صورتی این توصیه، به صورت یک حکم اخلاقی پذيرفتني است که توصيهکننده بپذیرد در شرایط مشابه نیز باید دروغ گفت. اما در هر مورد دیگر ممکن است گفته شود شرایط، مشابه آن مورد نیست و بنا بر این، لازم نیست این توصیه به موارد دیگر تعمیم یابد. مثلاً اگر در آن مورد، راستگویی به ضرر مخاطب بوده، میتوانیم بگوییم لازم نیست این حکم به مواردی که راستگویی به نفع اوست هم تعمیم یابد؛ اگر در آن مورد، راستگویی برای وی ضرر جانی داشته، میتوانیم بگوییم لازم نیست این حکم به مواردی که برایش ضرر مالی هم دارد تعمیم یابد؛ اگر در آن مورد، مخاطب دوست توصیهگر بوده، میتوان گفت لازم نیست این حکم به مواردی که وی دوست او نباشد هم تعمیم یابد؛ اگر در آن مورد، مخاطب در مکان یا زمان خاصی بوده، میتوان گفت لازم نیست این حکم به سایر مکانها و زمانها هم تعمیم یابد، و... . در واقع، بدون در دست داشتن معیاری واقعی، مانند ارتباط فعل با نتایج آن، وجه مشابهت هم دلبخواهی است و معیاری واقعی ندارد. روشن است که بدون امکان تعیین وجه مشابهت واقعی، قید «شرایط مشابه» چیزی را مشخص نمیکند، و در نتیجه، نمیتوان گفت کدام حکم اخلاقی معتبر و کدام نامعتبر است.