توضیح دهید چگونه با وصول به کمال نهایی، علم حضوری انسان به نیازمندی وی به خدا و بی‌نیازی خداوند کامل می‌شود.

می‌دانیم انسان داراي خودآگاهي است و به وجود خويش علم حضوري دارد؛ يعني وجود خود را بي‌واسطه درك مي‌كند. علم حضوري انسان به خودش عين وجود خود اوست، و بنا بر اين شدت و ضعف يا كمال و نقصِ علم حضوريِ هر كسي به خودش، تابع شدت و ضعف يا كمال و نقصِ وجود اوست. كساني كه وجود ناقص‌تري دارند، حتي از بسياري استعدادها و توانايي‌هاي خود ناآگاه‌اند. همچنين خودآگاهي در بسياري از انسان‌ها بدان حد كامل نيست كه با آن بتوانند مادي يا مجرد بودن حقيقتِ وجود خود را تشخيص دهند؛ يعني با صرف نظر از استدلال، نمي‌يابند كه حقيقت وجودشان روح مجرد از ماده است، نه بدن مادي. عموم انسان‌ها براي دانستن اين گونه ويژگي‌ها، از علم حصولي بهره مي‌گيرند و به تجربه و استدلال عقلي نيازمندند. اما هر چه وجود انسان كامل‌تر شود، خودآگاهي و علم حضوري او به خود نيز، كه عين وجود اوست، كامل‌تر مي‌شود، و در نتيجه، ويژگي‌هاي وجود خود را با علم حضوري روشن‌تر درك مي‌كند. البته هر کس ویژگی‌هایی خاص خود دارد که در صورت علم حضوری کامل به خودش، آنها را به‌روشنی می‌یابد و در بارة این ویژگی‌ها نمی‌توان ملاکی کلی و عمومی ارائه داد. اما يكي از اين ويژگي‌ها که در همه مشترک است و می‌تواند ملاک عمومی تلقی شود، نحوة ارتباط وجودي انسان با خداوند است. 
بنا بر مباحث خداشناسي فلسفي، همة موجودات، و از جمله انسان، عين ربط به خداوندند، و هيچ مخلوقي در هيچ يك از كمالات وجود خود مستقل از خداوند نيست؛ بلكه همواره وجود خود و تمام كمالات خويش را از خداوند دريافت مي‌كند، و تنها موجودي كه كاملاً مستقل است و از همه چيز بي‌نياز، خداوند است. بدین ترتیب، انسان با وصول به کمال نهايي خود، نحوة ارتباط وجودي‌اش را با خداوند ـ كه فيلسوفان آن را با واسطة ابزار عقلي در مباحث خداشناسي فلسفي اثبات مي‌كنندـ با علم حضوري به‌روشني درك مي‌كند؛ يعني همواره خود را در حضور خداوند و نيازمند به او، و او را تنها موجود مستقل مي‌يابد. 
براي روشن شدن نحوة اين ارتباط و درك بهتر آن، به مثالي توجه كنيد: با قدرت ذهنی خود، انساني را در ذهنتان ایجاد کنید. انسان ذهنيِ مفروض، مخلوق ذهن شماست و تمام آنچه دارد وابسته به ارادة شماست؛ يعني به محض آنكه توجه خود را از آن قطع کنید، نابود خواهد شد. وجود آن بدون شما و ذهن شما بي‌معناست و فرضِ «وابسته نبودنِ آن به ذهن شما»، دقيقاً به معناي فرضِ «نبودنِ آن» است. اين انسان، موجودی مستقل نيست كه شما آن را با ذهن خود مربوط كرده باشيد، و در بارة آن كاري انجام داده باشيد؛ بلكه همان تصور كردن و كار شما، و عين وابستگي و ربط و عین نياز به ذهن شماست.
اكنون فرض كنيد انسان مزبور كامل‌تر شود و وجود خود را به‌روشني درك كند. در اين صورت، نحوة ارتباط خود را با شما به‌روشني مي‌يابد و همان‌ گونه كه شما او را به خود وابسته مي‌يابيد، او نيز خود را به شما وابسته، و شما را مستقل مي‌يابد.
ارتباط ما انسان‌ها نیز با خداوند از این جهت، شبیه ارتباط مزبور است: ما نیز استقلالی در وجود خود نداریم و چنانچه به بالاترین درجة کمال برسیم، نحوة وجود خود را کاملاً روشن می‌یابیم. 
علم حضوری کامل به رابطة وجودی خود با خداوند متعال، از سویی شناخت حقیقت وجود خود است، و از سوی دیگر، شناخت خداوند و کمالات بی‌نهایت اوست؛ البته در حدی که برای غیر خدا امکان‌پذیر است.