دلیل درستی دیدگاه فیلسوفان (دیدگاه امکانی) درباره علیت در برابر دیدیگاه‌های دیگر چیست؟

فيلسوفان در مقام تحلیل مناط احتیاج معلول به علت، ديدگاه امکانی را درست مي‏دانند و مناط احتیاج معلول به علت را «امکان ذاتی معلول» معرفی می‌کنند. استدلال ايشان را بر اين مدعا مي‏توان طي سه گام به شكل زير بيان كرد:

گام اول: ممكن بالذات شيئي است كه با صرف نظر از هر چيز ديگر، خود به خود، نه وجود براي آن ضروري است نه عدم؛ بر خلاف واجب بالذات كه خود به خود وجود براي آن ضرورت دارد، و بر خلاف ممتنع بالذات كه خود به خود عدم برايش ضروري است. اما ممکن بالذات مي‌تواند موجود باشد و مي‌تواند معدوم باشد؛

گام دوم: مي‌دانيم كه بنا بر اصل «امتناع جمع نقيضين» هر شيئي و از جمله هر ممكن بالذاتي در حالي كه موجود است، محال است معدوم باشد، و به‌عكس، در حالي که معدوم است، محال است موجود باشد. اين بدان معناست که هر ممکن بالذاتي که موجود است، موجود بودنش ضروري است، و هر ممکن بالذاتي که معدوم است، معدوم بودنش ضروري است.

نتيجة دو گام بالا اين است كه هر شيء ممكن بالذاتي، خود به خود، نه ضرورت وجود دارد و نه ضرورت عدم. با اين حال، مي‌تواند موجود يا معدوم باشد، و در صورت اول، ضرورتاً موجود است، و در صورت دوم، ضرورتاً معدوم. پس ممکن بالذات، نمي‌تواند بالذات ضرورت وجود يا ضرورت عدم داشته باشد، و با اين حال، مي‌تواند ضرورت وجود يا ضرورت عدم داشته باشد؛

گام سوم: به نتيجه‌اي که از دو گام سابق به دست آورديم دقت کنيد. گفتيم ممکن بالذات، نمي‌تواند بالذات ضرورت وجود يا ضرورت عدم داشته باشد، و با اين حال، مي‌تواند ضرورت وجود يا ضرورت عدم داشته باشد. اين نتيجه تنها يک معناي درست مي‌تواند داشته باشد: ممکن بالذات، گرچه بالذات نمي‌تواند ضرورت وجود يا ضرورت عدم داشته باشد، به نحو بالغير مي‌تواند ضرورت وجود يا ضرورت عدم داشته باشد. اين بدان معناست که ممکن بالذات براي آنکه موجود شود و ضرورت وجود يابد، و نيز براي آنکه معدوم شود و ضرورت عدم يابد، وابسته به چيزي غير از خودش است که فيلسوفان آن را «علت» مي‌نامند. پس ممکن بالذات براي آنکه موجود باشد، نيازمند چيزي است که آن را علت وجود آن مي‌ناميم. نيز ممکن بالذات براي آنکه معدوم باشد، نيازمند چيزي است که آن را علت عدمش مي‌ناميم،‌ و علت، يا وجود ممکن بالذات را ضروري مي‌‌کند يا عدمش را، و بنا بر اين، ممکن بالذات، يا واجب بالغير است يا ممتنع بالغير.

اکنون فرض کنيد که علت وجود ممکن بالذات موجود نيست. در اين صورت، ممکن بالذات نمي‌تواند موجود شود، و بنا بر اصل «امتناع رفع نقيضين»، چون موجود نيست، معدوم است. اما آنچه را علت معدوم بودن ممکن بالذات است علت عدمش ناميديم. پس علت عدم ممکن بالذات چيزي نيست جز عدم علت وجودش.

در نتيجه، ممكن بالذات، در هر حال، نيازمند علت است: براي آنكه موجود باشد، نيازمند وجود چيزي است و براي آنكه معدوم باشد، نيازمند عدم آن چيز است؛ اگر علت وجودش موجود باشد، موجود است، و اگر علت وجودش موجود نباشد، معدوم است؛ با وجود علت، واجب بالغير است، و با عدم علت، ممتنع بالغير.

اين بيان نشان مي‌دهد كه از ميان واجب، ممتنع و ممكن بالذات، تنها دستة اخير نيازمند علت است، و از سوي ديگر، شيئي كه نيازمند علت است نيز از آن جهت كه ممكن بالذات است به علت نياز دارد. بنا بر اين، مناط نيازمندي به علت اين است كه شيء ممكن بالذات باشد.

روشن است كه استدلال بالا فقط در مورد شي‏ء ممكن بالذات، از آن جهت كه ممكن بالذات است صادق است، و در مورد شيئي كه موجود است يا حادث زماني است از آن جهت كه موجود يا حادث زماني است صادق نيست؛ زيرا شي‏ء از جهت موجود بودن یا حادث زمانی بودنش نیست که نسبتش با وجود و عدم، غير ضرور است، تا از این جهت، محتاج علتي باشد. نتيجه اينكه شي‏ء ممكن بالذات، از آن جهت كه ممكن بالذات است، براي موجود بودن، نيازمند علت است، اما شي‏ء موجود يا حادث زماني، از آن جهت كه موجود يا حادث زماني است، براي موجود بودن، نيازمند علت نيست.

استدلال بالا در بارة وجود و عدم شي‏ء است. مشابه همين استدلال را در بارة ديگر صفات شي‏ء نيز مي‏توان اقامه كرد و نتيجه گرفت كه به طور کلي، اگر براي شيئي نه خود یک صفت ضرورت داشته باشد و نه نقیض آن، يعني آن شيء نسبت به صفت مفروضْ بالذات ممكن باشد، تحقق چنين صفتي براي آن شيء محتاج علتي است؛ وجود اين علتْ سببِ وجود اين صفت در شي‏ء است و عدمش سبب نبودن اين صفت در شي‏ء است. اما اگر خود یک صفت یا نقیض آن، براي شيئي که موصوف آن است بالذات ضرورت داشته باشد، در اين صورت اتصاف شي‏ء مزبور به آن صفت یا نقیض آن، نيازمند علتي نيست. از باب مثال، زوج بودن و فرد نبودن براي عدد هشت ضروري است و علتي ندارد. هشت خود به خود به گونه‌اي است که تنها مي‌تواند زوج باشد، نه فرد، و چيزي موجب نشده است که عدد هشت زوج باشد و فرد نباشد. اما سفيد بودن گل براي آن ضروري نيست. گل خود به خود به گونه‌اي نيست که تنها بتواند سفيد باشد، و چيزي علت آن است که گل سفيد باشد، و عدم آن چیز علت آن است که گل سفید نباشد.