اين پرسش براي بسياري مطرح ميشود كه وجودبخشي چيست. اينكه ميگویند علت فاعلي به معلول وجود ميدهد به چه معناست؟ آيا به اين معناست كه مخزني هست پر از وجود، و هر گاه علت فاعلي ميخواهد معلولي را موجود كند، وجودي را از آن مخزن برميگيرد و به معلول ميدهد، و به اين ترتيب معلول، كه تاكنون وجود نداشت، موجود ميشود؟ چنين تصويري بسيار سادهلوحانه است. با اين حال، براي دستيابي به تصوري دقيق، بهتر است با همين تصوير سادهلوحانه بحث را آغاز كنيم و با تحليل آن، تناقضاتش را آشكار سازيم. طبعاً پس از آشكار شدن هر تناقضي، تصوير مورد بحث را طوري اصلاح ميكنيم كه تناقض برطرف شود و در نهايت به تصوير دقيقي از وجودبخشي ميرسيم كه درخور توجه است. برای سهولت بحث، از هماكنون فرض ميكنيم كه A علت وجودبخش است و B معلول آن است.
در تصوير سادهلوحانة بالا، رابطة وجودبخشي مانند رابطة پول دادن و پول گرفتن و خلاصه، مانند داد و ستدهاي دیگری فرض شده است كه با آنها آشناييم. در چنين مواردي كه كسي، مانند حسن، چيزي را، مانند پول، به ديگري، مثلاً رضا، ميدهد، پاي چهار واقعيت و موجود خارجي در میان است:
1. دهنده: حسن؛
2. گيرنده: رضا؛
3. شيء دادهشده: پول؛
4. دادن: فعل و حركتي كه دهنده، يعني حسن، انجام ميدهد.
البته ممكن است در برخي موارد، شيء پنجمي هم فرض شود، و آن گرفتن است كه تحليل آن همانند تحليل دادن است و به منظور سادگي از آن صرف نظر ميكنيم. پس دستكم، وجود چهار امر نامبرده حتمي است. اكنون، با فرض اينكه رابطة وجودبخشي نيز همانند رابطة پول دادن است، بايد گفت هنگامي كه علت وجودبخش وجود را به معلول ميدهد نيز پاي چهار موجود و واقعيت خارجي در ميان است:
1. دهنده: علت وجودبخش (A)؛
2. گيرنده: معلول (B)؛
3. شيء دادهشده: وجود؛
4. دادن: ايجاد (فعلي كه علت وجودبخش انجام ميدهد).
پس فرض اين است كه در خارج A، كه علت است، يك شيء است، و B، كه معلول آن است، شيء ديگري است و وجود، كه A آن را به B داده، شيء سومي است، و ايجاد، كه همان دادن وجود به B است (عمل A)، شيء چهارمي است.
با اين مفروضات، ابتدا سراغ گيرنده و شيء دادهشده، يعني معلول و وجود ميرويم. اگر معلول موجودي باشد، و وجودي كه از علت دريافت ميدارد موجودي ديگر، لازم ميآيد آنچه را معلول فرض كرده بوديم معلول نباشد؛ يعني لازم ميآيد B معلول A نباشد. چرا؟ زيرا اگر B خودْ موجودي باشد و وجودي كه از A دريافت ميكند موجود ديگري، به اين معناست كه B بدون دريافت وجود از A موجود است و معناي اينكه B بدون دريافت وجود از A موجود است اين است كه B معلول A نيست و A علت وجودبخش B نيست، در حالي كه فرض كرده بوديم كه A علت وجودبخش B است و اين تناقض است و محال. معناي اين تناقض آن است كه اين فرض كه «A علت وجودبخش B است» با اين فرض كه «در خارج وجودي كه A به B ميدهد غير از خود B است» ناسازگار است. پس وقتي فرض ميكنيم A علت وجودبخش B است، براي اينكه تناقضي پيش نيايد، ناچاريم بپذيريم در خارج معلول عيناً خود همان وجودي است كه A ميبخشد، نه چيز ديگري غير از وجودي كه به آن بخشيده ميشود. معلول يعني همان وجود بخشيدهشده، و لاغير. به اين ترتيب، اولين اصلاح در تصوير مزبور به اين نحو است كه در رابطة وجودبخشي، گيرنده (معلول) عيناً همان دادهشده (وجود) است. در خارج، وجود معلول و خود معلول دو چيز نيستند؛ يك شيءِ واحد است، ولي ذهن ما آن را به دو مفهوم تحليل ميكند: وجود معلول و خود معلول، و سپس فرض ميكند علتْ اوّلي (وجود) را به دومي (خود معلول) ميدهد و دومي آن را از علت ميگيرد.
اكنون سراغ شيء چهارم ميرويم و عملي را كه علت انجام ميدهد ـ دادن وجود به معلول ـ تحليل ميكنيم. ثابت كرديم فرض اينكه A علت وجودبخش B است، لازم ميآورَد كه وجود معلول و خود معلول در خارج يك چيز باشند، نه دو چيز. با توجه به اين نكته، معناي دادنِ وجود به معلول اين است كه چيزي را به خودش بدهيم؛ ولي آيا معقول است كه شيئي را به خودش بدهيم؟ آشكار است كه پاسخْ منفي است. اگر چيزي داراي چيز ديگري نباشد، ميتوان چيز ديگر را به آن داد، ولي اگر داراي آن باشد، چگونه ميتوان عين خود همان چيز را دوباره به آن داد؟ در بحث مورد نظر نيز فرض اين است كه وجود معلول عين خود معلول است. در اين صورت، چگونه ميتوان تصور كرد كه علت، خود معلول را به خودش بدهد؟ براي رفع اين مشكل، منطقاً بايد يكي از سه راه حل زير را در پيش گرفت:
1. آنچه را در سابق رشتهايم دوباره پنبه كنيم؛ يعني بپذيريم كه در واقع، خود معلول يك چيز است و وجودش چيزي ديگر. در اين صورت، دادن وجود به معلول معنادار ميشود. ولي همان طور كه ديديم، اين فرض سر از خلاف فرض درميآورد، كه تناقض است و محال. پس اين راه حل را نميتوان پذيرفت؛
2. بپذيريم عملي به نام «دادن وجود» يا «ايجاد» انجام نشده است؛ به اين دليل كه دادن چيزي به خودش بيمعنا و تناقضآميز است. اين سخن بدين معناست كه علت فاعلي به معلول وجود نداده است و A علت وجودبخش B نيست؛ در حالي كه فرض كرده بوديم هست؛ و اين خلاف فرض است. پس اين راه حل هم نميتواند معنايي پذيرفتني براي وجودبخشي به دست دهد و پذيرفته نيست؛
3. «دادن وجود» يا «ايجاد» را به گونهاي در نظر بگيريم که لازم نباشد علتْ وجود معلول را به خود معلول بدهد. در اين صورت بايد بپذيريم همان طور كه در واقع، وجود معلول، عين خود معلول است، به همان نحو، عين عملِ علت (ايجاد) نيز هست. به عبارت ديگر، اساساً معلول چيزي جز همان كار علت، يعني چيزي جز همان «وجودْ دادنِ» علت نيست. طبق اين راه حل، چنين نيست كه عمل «وجود دادن» يك چيز باشد و وجود معلول، كه عيناً همان خود معلول است، چيز ديگري باشد كه بر اثر فعل علت پديد آمده باشد. در حقيقت، معلول عيناً همان خودِ فعل علت است.
پس در واقع، چهار شيء ـ علت، معلول، وجود و ايجاد (دادن وجود) ـ نداريم؛ فقط دو چيز داريم: يكي علت است و ديگري فعاليت و كار كردن آن، كه بدان «معلول»، «وجود معلول» و «وجود دادن به معلول يا ايجاد معلول» نيز ميگوييم. اين راه حل مستلزم هيچ نوع تناقضي نيست و با توجه به اينكه منطقاً هيچ راه حل ديگري وجود ندارد، ميتوان نتيجه گرفت فرض اينكه «A علت وجودبخش B است» مساوي اين فرض است كه «B همان فعاليت و كار كردن A است، و لاغير»؛ يعني يا نبايد علت وجودبخش را پذيرفت، كه اين با اصل عليت ناسازگار است، يا اگر پذيرفتيم ـ عقلاً چارهاي جز آن نيست ـ بدين معناست كه معلول چيزي جز همان فعاليت و كار كردن علت نيست. پذيرفتن اين مطلب به منزلة اصلاح ديگري در تصوير ابتدايي از وجودبخشي است. بر اساس اين اصلاح، براي هميشه، بايد از اين تصور دست برداشت كه علت وجودبخش فعاليتي انجام ميدهد و با فعاليت او چيز ديگري به نام معلول به وجود ميآيد. پس «وجود معلول» چيز ديگري جز عمل ايجاد نيست. از آنجا که خلق کردن به معناي ايجاد است و مخلوق يعني معلول، به بياني ديگر ميتوان گفت: «مخلوق» يعني همان خود «خلق كردن» که کار خالق است.
تصور نكتة فوق دشوار است، ولي شايد مثال زير از دشواري آن بكاهد: همة ما بارها در طول زندگي خود اراده كردهايم. در حقيقت، روح ما علت فاعلي اراده، يعني علت وجودبخش آن، و اراده معلول روح است. فرايند اراده در روح ما چگونه است؟ (1) آيا به اين نحو است كه روح ابتدا فعاليتي انجام ميدهد به نام «اراده كردن» و سپس بر اثر اين فعاليت چيزي به نام «اراده» در ما حاصل ميشود، به طوري كه وقتي اراده كردن ما تمام ميشود باز هنوز اراده در ما موجود است؟ يا (2) اصلاً ارادة ما عيناً همان خود اراده كردن ماست، و دو چيز نيستند كه اولي در پيِ دومي حاصل شود؛ بَل يك چيزند كه به اعتباري به آن «اراده كردن» ميگوييم و به اعتباري ديگر «اراده»، و به همين دليل است كه به محض اينكه اراده نكنيم ارادهاي نيز نخواهد بود؟ بيشك شق دوم درست است. با كمي دقت در اين فعاليتِ روحي خود، ميتوان به درستيِ آن پي برد.
آدرس: قم - بلوار محمدامین(ص) - بلوارجمهوری اسلامی - موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)