در فلسفه، مقصود از موجود مستقل مطلق و نسبی چيست؟

هر دو موجودي را که با هم بسنجيم، يا يکي از آنها عين ربط به ديگري است، يا چنين نيست. در صورت نخست، يکي موجود رابط و ديگري نسبت به آن مستقل است، و در صورت دوم، هر دو نسبت به يکديگر مستقل‌اند. از باب مثال، فرض کنيد A، B، C و D چهار موجودند، و A ربط به B است و هيچ يک از C و D ربط به ديگري نيستند. در اين صورت، A موجود رابط است و B نسبت به آن مستقل. نيز C و D هر دو نسبت به هم مستقل‌اند. اکنون هر يک از B، C و D را نيز مي‌توان با موجودات ديگر سنجيد. فرض کنيد هر يک از B و C نسبت به چيزي ديگر رابط باشند، ولي D نسبت به هيچ چيز رابط نباشد و از هر موجود ديگری مستقل باشد. در اين صورت، B و C گرچه مستقل نسبي‌اند، در واقع، آنها هم موجود رابط‌اند و تنها D مستقل مطلق است. پس اگر شيئي را فرض كنيم كه معلول هيچ علتي نباشد، چنين شيئي نسبت به هيچ چيزي رابط نیست و لذا مستقل مطلق است. در فلسفه، وقتي واژة «مستقل» را به كار مي‏برند و مي‏گويند «موجود مستقل»، مقصود مستقل مطلق است، نه مستقل نسبي. با توجه به اين نكته و با توجه به اينكه بي‏استثنا هر معلولي به علت فاعلي نيازمند است، مي‏توان گفت بي‏استثنا هر موجودي که معلول باشد، موجود رابط است و هر موجودي که غير معلول باشد، موجود مستقل است. اما مي‏دانيم كه عقلاً هر موجودي، يا معلول است يا غير معلول. پس مي‏توان نتيجه گرفت كه عقلاً هر موجودي، يا موجود رابط است يا موجود مستقل، و به‌اختصار، هر موجودي يا رابط است يا مستقل و حالت سومي وجود ندارد.