سکولارها برای اثبات سکولاریسم استدلال کرده‌اند که «اسلامی‌سازی امور دنیوی مانند حکومت، اقتصاد و فرهنگ موجب تغییر در ذاتیات آنها می‌شود.» این استدلال را تبیین و نقد کنید.

برخی از سکولارها برای اثبات سکولاریسم چنین استدلال کرده‌اند که از آنجا که ذاتیاتْ تغییرناپذیرند، نمی‌توانیم با استفاده از مفاهیم و آموزه‌های دینی حقیقت اشیا را تغییر دهیم و به دینی و غیردینی تقسیمشان کنیم. اگر دین بخواهد در امور دنیوی همچون حکومت، اقتصاد و فرهنگ دخالت کند، بدین معناست که می‌خواهیم ذات این امور را تغییر دهیم؛ در حالی که ذاتیات هر چیز قابل انفکاک از آن نیستند. بر این اساس، اگر در پی اسلامی‌سازی سیاست باشیم، بدین معناست که سیاست دیگر سیاست نباشد، و اقتصاد دینی به معنای سلب ماهیت اقتصاد خواهد بود؛ یعنی نفی اقتصاد.
اما استدلال مزبور نادرست است؛ زیرا اولاً هیچ یک از عناوینی که بر امور اجتماعی صادق است، مانند اقتصاد، مدیریت، سیاست و حتی خود جامعه، مفاهیم ماهوی نیستند تا ذاتیاتی داشته باشند، بلکه مفاهیم فلسفی‌اند و منشأ انتزاع دارند. بر این اساس، خود علوم ذاتی ندارند تا گفته شود با دینی شدن آنها، در ذاتشان تغییر رخ می‌دهد، بلکه دینی یا سکولار بودن علوم، به معنای نوع جهت‌گیری آنهاست، که جهت‌گیری صحیح، نیازمند دلیل است؛
ثانیاً در انتزاع هیچ یک از این مفاهیم، غیر دینی بودن اخذ نشده است تا دینی بودن آنها با مفهومشان منافاتی داشته باشد. بنا بر این، حتی اگر ذاتی برای مفاهیم اجتماعی بتوان در نظر گرفت، دینی یا غیر دینی بودن نسبت به ذات این مفاهیم عرضی است، نه ذاتی. اما اینکه کدام قسم آنها مطلوب است یا هر دو مساوی‌اند، بر اساس دلیلی که برای قلمرو دین ارائه می‌شود، مشخص می‌گردد؛
ثالثاً برای ضرورت جهت‌گیری دینی علوم نیز دلیل قطعی داریم. دین بیانگر رفتارهای اختیاری متناسب با کمال حقیقی انسان است و عمل بر اساس آموزه‌ها و دستورهای دینی، مانع انحراف انسان از مسیر کمال حقیقی است. محض نمونه، رفتارهای اقتصادی، که از امور اجتماعی حیات انسان به شمار می‌آیند، می‌توانند مشمول عنوان ظلم یا عدالت واقع شوند، و با استفاده از آموزه‌های دینی می‌توان دربارۀ عادلانه یا ظالمانه بودن رفتارهای اقتصادی انسان حکم کرد. روشن است که ظلم یا عدالت تأثیری قطعی در شقاوت یا سعادت حقیقی انسان دارد.
همچنین مراد از دینی بودن حکومت و سیاست نیز این است که از آن رو که هدف آفرینش انسان قرب الهی است، حاکمان باید از شرایطی برخوردار باشند و به شیوه‌ای تعیین شوند و به گونه‌ای سیاست‌گذاری کنند که انسان‌ها در مسیر قرب الهی قرار گیرند و به سوی آن سوق داده شوند.