دو گزاره ارزشی
ـ خوب است مردم راستگو باشند؛
ـ مردم باید راستگو باشند.
در بارة وضعیت واقعی مردم سخنی نمیگویند. اما آیا این گزارهها در بارة هیچ واقعیت دیگری نیز سخن نمیگویند؟
از آن جا که «خوب» برای بیان ارزش به کار میرود. پس گزارة «خوب است مردم راستگو باشند» بدین معناست که راستگو بودن مردم، امر مطلوبی است. همچنین «باید» برای بیان لزوم به کار میرود. پس گزارة «مردم باید راستگو باشند» بدین معناست که راستگو بودن مردم امر لازمی است. پس گرچه این دو گزاره در بارة وضعیت واقعی مردم سخن نمیگویند، در بارة مطلوب بودن و لازم بودن راستگویی برای مردم سخن میگویند. اگر مطلوب بودن و لازم بودن را نیز اموری واقعی در نظر بگیریم، میتوانیم بگوییم چنانچه راستگویی واقعاً مطلوب و لازم باشد، این دو گزاره صادقاند و در غیر این صورت، کاذباند. اما مطلوبیت و لزوم راستگویی چه واقعیتی دارند؟ برای مطلوبیت و لزوم دو نوع واقعیت میتوان در نظر گرفت. پیش از توضیح این دو نوع واقعیت، ابتدا به مثال زیر توجه کنید:
کودک بیماری را در نظر بگیرید که به خوردن داروی تلخی که پزشک برایش تجویز کرده، علاقهای ندارد، و در عوض میخواهد غذایی بخورد که بیماریاش را تشدید میکند. از نظر وی، داروی تلخ، بد و نامطلوب، و غذای مزبور، خوب و مطلوب است. اما پزشک نظر دیگری دارد: وی معتقد است دارو برای کودک خوب و مطلوب است، و غذای مزبور بد و نامطلوب. با دقت در این مثال، روشن میشود مقصود کودک و پزشک از خوب و بد، یا مطلوب و نامطلوب متفاوت است. کودک آنچه را میپسندد، میخواهد، و آن را خوب و مطلوب میداند، اما پزشک، صرف نظر از پسند خود یا کودک، آنچه را در این شرایط، معقول است خواسته شود، خوب و مطلوب میداند. میتوان گفت «مطلوب» از نظر این کودک، یعنی «خواستهشده»، و از نظر پزشک یعنی «خواستنی» و «شایستة خواستن».
در همین مثال، آنچه از نظر کودک مطلوب است، واقعیتی ورای خواست او ندارد، اما آنچه از نظر پزشک مطلوب است، وابسته به خواست خودش یا دیگری نیست و واقعیتی مستقل دارد. برای فرق نهادن میان این دو نوع مطلوبیت، میگویند اولی واقعیت عینی ندارد، و دومی دارای واقعیت عینی است.
اینک به مثالهای اخلاقی باز میگردیم. گفتیم برای گزارههای ارزشی نیز میتوان نوعی واقعیت در نظر گرفت. اما واقعیت آنها از کدام نوع است؟ آیا مطلوبهای اخلاقی واقعیت عینی دارند یا نه؟ همچنین لزوم اخلاقی وابسته به دستور و قرارداد است یا بیانگر واقعیتي مستقل از دستور و قرارداد، یعنی واقعیتی عینی است؟ در واقع، این مسئله که ارزش و لزوم اخلاقی واقعیت عینی دارند یا نه، یکی از مسائل مهم فلسفة اخلاق است. مسئله این است که وقتی در اخلاق میگوییم کاری مطلوب یا لازم است، آیا این مطلوبیت و لزوم، به دستور، سلیقة فرد یا خواست و توافق جمع وابسته است، یا با صرف نظر از اینها، واقعیت دارد؟
از باب مثال، وقتی میگوییم «راستگویی خوب است»، آیا بدین معناست که کسی به ما دستور داده که راست بگوییم؟ یا منظور این است که من از راستگویی خوشم میآید؟ یا مرادمان این است که مردم توافق کردهاند به یکدیگر راست بگویند؟ یا مقصود این است که راستگویی با صرف نظر از اینها، در واقع ویژگی خاصی دارد که آن را با کلمة «خوب» بیان میکنیم؟ این مسئله را بهاختصار، مسئلة واقعی یا غیر واقعی بودن ارزش مینامیم. پس مقصود از واقعیت در این مسئله واقعیت عینی است، و مقصود از ارزش، هم ارزش است، هم لزوم اخلاقی.
بدین ترتیب، در بارة واقعی یا غیر واقعی بودن ارزش، دو دیدگاه وجود دارد: يك دیدگاه ارزش را واقعی میداند، كه آن را واقعگرایی اخلاقی، يا بهاختصار «واقعگرایی» ميناميم؛ و دیدگاه دیگر ارزش را غیر واقعی میداند، كه آن را غیر واقعگرایی اخلاقی، يا بهاختصار، «غیر واقعگرایی» مینامیم.