پذیرفتن نسبیت فرااخلاقی، مستلزم آن است که همة گزارههای اخلاقی بیاعتبار و ناموجه باشند. در واقع، همان طور که نسبی دانستن همة معرفتها مستلزم بیاعتباری همة آنهاست، نسبی دانستن همة معرفتهای اخلاقی نیز مستلزم بیاعتباری همه معرفتهای اخلاقی است؛ زیرا نسبیگرا در برابر این پرسش که «اساساً چرا باید احکام اخلاقی را رعایت کنیم؟» پاسخ موجهی ندارد. این مشکل را میتوان چالش توجیه نامید و آن را چنین توضیح داد:
از دید نسبیگرا هر گزاره اخلاقی برای فرد یا جامعهای که آن را قبول دارد معتبر است. مثلاً «هر فرد یا گروهی که امانتداری را قبول کرده است، باید امانتدار باشد». پس در توجیه این حکم اخلاقی میتوانیم چنین بگوییم:
ـ فرد یا گروهی خاص ارزش امانتدار بودن را قبول دارد؛
ـ هر فرد یا گروهی باید احکام اخلاقی مورد قبول خود را رعایت کند؛
... این فرد یا گروه باید امانتدار باشد.
اما مقدمة دوم این استدلال نیز گزارهای اخلاقی است و در بارة اعتبار خود آن چند گزینه قابل طرح است:
1. بدیهی و خودموجه است؛
2. با خود این گزاره توجیه میشود؛
3. با گزارهای دیگر توجیه میشود؛
4. ناموجه است.
ليکن سه گزینة نخست پذيرفتني نیستند. گزینة اول را نميتوان پذيرفت، زیرا از نظر نسبیگرا اعتبار هیچ گزارة اخلاقی بدیهی نیست و تنها با سلیقه فرد یا خواست جمع اعتبار مییابد. گزینة دوم، یعنی توجیه این گزاره با خودش نیز مصادره به مطلوب و ناپذيرفتني است. نيز اگر بخواهیم خود این گزاره را با گزارهای دیگر توجیه کنیم، آن گزاره نمیتواند واقعنما باشد، چون از دیدگاه نسبیگرا، گزارههای اخلاقی را نمیتوان از گزارههای واقعنما نتیجه گرفت و صرفاً میتوان آنها را از گزارههای اخلاقی دیگر استنتاج کرد. ولي از سوی دیگر، اگر قرار باشد این گزاره را با گزارة اخلاقی دیگری توجیه کنیم، باید آن گزارة اخلاقی کلیتر باشد؛ در صورتی که گزارة اخلاقی کلیتری نیز وجود ندارد. پس ناگزیر باید بپذیریم که خود این گزارة اصلی ناموجه است و به دنبال آن، همة گزارههای اخلاقی دیگر که از آن نتیجه میشوند نیز ناموجه و نامعتبر خواهند بود.